غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت هجده :
سرم رو تکیه داده بودم به ستون سرد فلزی فرودگاه و چشمهام مثل رادار دنبال هر چهرهای میگشت. قلبم... مثل یه پرنده تو قفس سینه میکوبید، تندتر از همیشه. هر بار که یه نفر شبیه ترلان از گیت خارج میشد، نفسم حبس میشد و بعد با ناامیدی رهاش میکردم. این انتظار، از خودِ دیدار هم سختتر بود. بیشتر از ۱۵ سال... این همه سال گذشت از آخرین باری که دیدمش. چند سالی که مثل یه حفره بزرگ تو زندگیم دهن باز
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

صدف
1عاشقتم که پارت هارو بلندتر کردی فاطمه جونم😍مرسی🥰