پارت هجده :

سرم رو تکیه داده بودم به ستون سرد فلزی فرودگاه و چشم‌هام مثل رادار دنبال هر چهره‌ای می‌گشت. قلبم... مثل یه پرنده تو قفس سینه می‌کوبید، تندتر از همیشه. هر بار که یه نفر شبیه ترلان از گیت خارج می‌شد، نفسم حبس می‌شد و بعد با ناامیدی رهاش می‌کردم. این انتظار، از خودِ دیدار هم سخت‌تر بود. بیشتر از ۱۵ سال... این همه سال گذشت از آخرین باری که دیدمش. چند سالی که مثل یه حفره بزرگ تو زندگیم دهن باز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    1

    عاشقتم که پارت هارو بلندتر کردی فاطمه جونم😍مرسی🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    3

    وای چقدرسخته بعداینهمه سال نمی تونه بغلش کنه 🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    2

    عالی بود بانو خسته نباشید

    ۱۲ ماه پیش
  • ستاره

    2

    همیشه بغل کردن اینقدرعادیه که انسان فکر نمیکنه نبودش چقدرسخته وچقدرتوبروزاحساست مؤثرِ

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!