حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت پنجاه و دوم :
نگاه خستهام را به ساعت کوکی و نقرهای رنگی که بر دیوار کج آویخته بود دوختم. عقربهها با لجاجتی بیرحم، بیست دقیقه مانده به وعدهی ظهر را نشان میدادند. صدای تیکتاک خفهاش، مثل پتکی بر شقیقهام فرود میآمد و هر ثانیه را به یادآوری سنگینی بدل میکرد.
خسته بودم. چند ساعتی میشد که بیوقفه دستمال بر هر گوشهی بیاهمیت میکشیدم. خاکی که وجود نداشت، لکهای که هرگز نبود، و تلاش
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
فقط خدا می دونه 🩵🩵 مرسی بابت نظرت اسرای عزیزم
۱۱ ماه پیشم
1منظورش از پسر کی بود،پرستارش یا خسرو؟ 🤔🙏🏼
۱۱ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
پارتای بعدی منظورش مشخص میشه مرسی نظر گذاشتی خوشگم 🩵🩵
۱۱ ماه پیشناهید
2باورم نمیشه انقدررر قشنگ و عمقی می نویسییی😭😭😭😭
۱۱ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنونم قشنگممم🥲🩵🩵
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
2اوه چقدروهم انگیزوقتی خودپیرمردمیدونه دیگه چراسوال میکنه🙏