پارت پنجاه :

محبوبه مکثی کرد و گفت: "من از اینجا از تو جدا می‌شوم. حواست را جمع کارت باشد و سعی نکن از این مهلکه که خودت در آن گرفتار شده‌ای فرار کنی."
چمدان کوچکی که از قبل برایم آماده کرده بودند را از روی صندلی برداشتم و پس از مکثی کوتاه، از خودرو پیاده شدم. بدون نگاه کردن به چهره شیطانی محبوبه، به سمت درب رفتم و پس از مکثی کوتاه، درب را کوبیدم.
ثانیه‌ای نگذشته بود که درب گشوده شد. نفسی عمیق کش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    فکر کنم منظورش مارال بود،چون قبلش گفت باز از این دختران سرکش به عمارت آورده اید 🤔🙏🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    از پرستار هاش خوشش نمیاد این آقابزرگ

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    2

    چه جایی آمده الان منظورشوازدخترسرکش به کی بود🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    آره با مارال بود از پرستار هاش خوشش نمیاد این آقابزرگ 🥲🩵

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!