ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و نوزده :
بلند شد. فاصلهمون ناگهان از بین رفت. روبهروم ایستاد، اونقدر نزدیک که بوی عطر خفیفش به مشامم خورد. صداش آرومتر شد، اما توی کلماتش یه نوع خواهش و التماس پنهون بود:
– «کمکم کن… این روستا رو درست کنم. این مردم هنوز تو چهل قرن پیش زندگی میکنن. نگاههاشون، قضاوتهاشون… همهچی. باید تغییر کنه. اما این کار تنهایی از دست من برنمیاد.»
چشماش برق میزد، مثل کسی که به چیزی بزرگتر Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

الناز
0چ عججججبببببب پندار خان یه بار صلابت یه خان رو ازخودشون نشون دادن