اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت نوزده :
کمی خودش را بالا کشید و کنار بهار به تنه ی نازک درخت تکیه داد. شاخه های بلند و پر برگوبار مثل آبشاری سبز رنگ آنها در حصار گرفته بود. دست دراز کرد و حبه ای توت از شاخه ی درخت کند و به دهان بهار گذاشت. کفش دوزک حالا روی موهای تیره ی بهار مثل سنجاقی سرخ رنگ نشسته بود و پوست خال خال تنش از نور رنگی ریسه ها میدرخشید. سامان کفش دوزک را از روی موهای او برداشت و روی زمین رها کرد. بعد آهی کشید و با اف
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
