ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و پنجاه و چهارم :
دقایقی بسیار طولانی قبل آنسوی قصه؛ پیامی که رامی فرستاده بود به مخاطب رسیده و مخاطب که ایرج ورهرام بود، ایستاده کنار پنجرهی سراسری از میان حدقههای جمعش نگاه دوخته به بامداد برزگر که دیده بود از سر شب کنار حوض نشسته و با خود کلنجار میرفت. فهمیده بود او حرفی برای گفتن داشت؛ اما نمیدانست چرا جلو نمیرفت، هرچند که ندانسته میتوانست موضوع صحبتش را حدس بزند. خیره به بامداد بود که هم
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه زهرا
0پارت قشنگی بود و توصیفات جذابیی داشتت🛐🛐
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ممنون از نگاهت😍🫶🏼
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0رازان تو خیلی خواهر خوبی هستی و تنها روشنایی زندگی رامدختی...ولی خدا باز برا تو هم نسازه💋
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
و تنها دلیلش فقط حس پیدا کردنش به مزدکه، ای وای رازان🫣
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0دامیار جان دلیل این کارت هر چی از جمله گیر انداختن درمان باشه خدا برات نسازه،نشد اینجا فحش بدم دیگه💋
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دامیار هرکاری کنه دل تو یکی رو بدست نمیاره😂
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0تنها جاییه که به ایرج امید دارم...
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0یا *** حسین😐
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فیونا
0فقط امیدوارم ایرج و هومن به موقع به جنگل برسن و قتلگاه دیگه قتلگاه نباشه