پارت چهل و سوم :
_سردرد داشتم.
_الان نداری؟
_الان هم دارم.
_مسکن بخور من هم دو ساعت دیگه پروازمه برای ناهار میرسم.
چشمانم گرد شد_ به این زودی!
با طعنه گفت به لطف شما خانم از بس تلفن جواب ندادی لیا هم نبود که بهت سر بزنه رفتم بلیط گرفتم برگردم.
از اینکه مورد توجه اندکش هم بودم دلم قنج رفت که با حرف بعدیش کاملاً از بین برد.
_چون مسئولیتم سر هر زمینهای بالاست دارم برمیگردم.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
عزیزم زیاد منتظرتون نمیذارم
۱۲ ماه پیشبانو
3رمانتون خیلی زیباست ولی کاشت پارت ها ی طولانی تری بزارید تا میام بخونمش به آخر پارت رسیدم
۱۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنون عزیزم ❤️واقعا طولانیه پارت های اخیر شاید چون علاقه دارید سریع میخونید همین امروز یک نفر بهم پیام داده چرا رمانت روندش اینقدر سریعه😐درحالیکه روندش تسریع نشده بود من پارت زیاد گذاشته بودم ☺️🤦♀️ممنون از درکتون عزیزم
۱۲ ماه پیشAlireza
0سلام، کاشکی پارت های بیشتری بذارید
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Rosha
1خداااا حالا من تا پارت بعد چه شکلی صبر کنم