پارت چهل و یک :
فقط برای یک هفته.
جدی و سرد گفت چرا؟
بغض لعنتی سر باز کرد_ چون که حال روحیم خوب نیست نمی-خوام رفتاری مثل چند دقیقه قبل انجام بدم.
متاثر از اشکهایم گفت خیلی خوب گریه نکن میدونی که گریههات اذیتم میکنند.
و دستش را روی موهایم کشید.
_مگه چقدر به دوستت نزدیکی؟
لب زدم _خیلی.
_میترسی از دستش بدی؟
گریان نگاهش کردم چونان عزیز از دست رفته و با خودم گفتم همین الان
لطفا صبر کنید...
