پارت چهل :

چرا همان موقع لب باز نکردم بگم شوق اولین شبی که آرش چشمانم را از نزدیک دید را من دیدم یا روزی که بهم گفت نیلوفر من میشی یا زمانیکه محکم در آغوشم گرفت و گفت آغوش من امنه چرا نگفتم چرا یادم رفت!!
قاطع اما پر بغض جواب دادم من با آرش صحبت میکنم میگم که.... .
_بی‌فایده هست مگرنه هم من و هم حتی پدرش با او صحبت کردیم که منصرف بشه اما کوتاه نیامد.
_یعنی حتی آقای سهند هم.....
مگر آلمان رفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!