پارت سی و ششم :
آقای سهند جعبه شیرینی را باز کرد و طاها مسئول پخش آن شد به من که رسید دستش را گرفتم که گیج نگاهم کرد بلند شدم و ایستام و در آغوشش فرو رفتم که چند ثانیه دچار شوک شد.
اما به خودش مسلط شد و جعبه را کنار گرفت و یک دستش را دورم حلقه کرد و زمزمه کرد_ خوشبخت بشی سرتق.
خندیدم از موضع خودش کوتاه آمده بود آرش هم بلند شد و مردانه با هم دست دادند و لبخندی که همه از این کار زدند.
بابا آخر مراسم ه
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
معصومه
0تا اینجا راضی ام
۴ ماه پیشAkram
0خیلی خوبه تا اینجا
۵ ماه پیشHani
0واقعا رمان خوبیع
۶ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خوشحالم دوستش داشتید عزیزم❤️
۶ ماه پیشسلمانی
0قشنگه این رمان
۱۰ ماه پیشAlirez
0سلام، خسته نباشید واقعا داره برام جالب وجالب تر میشه
۱۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
سلام خیلی ممنونم خوشحالم که مورد توجهتون قرار گرفته
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Z.k
0عالی بود خیلی روان وجالب پیش میره ممنون ازشما با نو جان🥰🥰🥰