پارت سی و پنجم :
روز خواستگاری لباس صورتی با شلوار سفید پوشیده بودم بابا با دیدنم لبخندی زد وگفت عین مامانت سفید بهت میاد.
لبخند محجوبانهای زدم که زنگ در زده شد و من به سمت آشپزخونه پاتند کردم تا بابا موقع چایی صدایم کند چقدر جای خالی مادرم حس میشد طاها با دوستانش بیرون رفته بود و اعلام کرده بود هرگز پایش را در مراسم نمیگذارد.
بهار دلش میخواست بیاید اما از اینکه مراسم فقط یه خواستگاری کوچیک
لطفا صبر کنید...
