پارت سی و پنجم :

روز خواستگاری لباس صورتی با شلوار سفید پوشیده بودم بابا با دیدنم لبخندی زد وگفت عین مامانت سفید بهت میاد.
لبخند محجوبانه‌ای زدم که زنگ در زده شد و من به سمت آشپزخونه پاتند کردم تا بابا موقع چایی صدایم کند چقدر جای خالی مادرم حس میشد طاها با دوستانش بیرون رفته بود و اعلام کرده بود هرگز پایش را در مراسم نمی‌گذارد.
بهار دلش می‌خواست بیاید اما از اینکه مراسم فقط یه خواستگاری کوچیک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!