پارت دوم :

ماه‌بانو با دیدن حالتش چیزی نگفت و مشغول کارش شد. حس خوبی در دلش نشست. بعد از مدت‌ها می‌توانست امیرعلی را ببیند. دقیقاً یک ماه پیش بود؛ همان روزی که همراه فاطمه برای ناهار به سفره‌خانه رفته‌ بودند. چقدر آن روز خوش گذشت، چه حرف‌های قشنگی بینشان رد‌ و‌ بدل شد. امیر را از بچگی می‌شناخت، دقیقاً از همان روزی که می‌خواست به کلاس اول برود و بغضش گرفته‌ بود؛ همان روز بود که دستش را گرفت و دلداری‌اش داد. با همان سن کمش مثل آدم بزرگ‌ها رفتار می‌کرد. عین یک برادر، مثل یک حامی همه‌جا همراهش بود، تا این‌که زود بزرگ شدند و حال و هوای این دوست داشتن‌ها عوض شد. هیچ فکر نمی‌کرد روزی دل در گروی پسر حاج‌احمد بدهد‌. تک‌ پسر خاندان حاج‌مالکی‌ها که در غیرت و مردانگی حرف اول را می‌زد؛ اصلاً همین خصوصیاتش بود که ماه‌بانو را شیفته‌ی خودش کرد.
احساس می‌کرد به جز او نمی‌تواند عشق مرد دیگری را به قلبش راه دهد. از آن هفت ماهی که ابراز علاقه‌اش را شنیده‌ بود تا به الان، حس می‌کرد عاشق‌تر شده‌ است. زندگی‌اش حال شیرین‌تر شده‌ بود. این‌که مردی کنارت باشد و دوستت داشته‌ باشد، حس باارزشی به وجودش سرازیر می‌کرد. حال بعد روزهای طولانی قرار بود هم‌دیگر را ببینند. تا شب کارشان تمام شد. خسته و کوفته پا در اتاقش گذاشت. بعد از یک حمام حسابی، خودش را روی تخت یک‌نفره‌ی نرمش انداخت. مادرش او را برای شام صدا زد؛ ولی خستگی را بهانه کرد و ترجیح داد کمی بخوابد.
***
نمی‌دانست ساعت چند بود که از خواب بلند شد. دستی زیر چشم‌های پف‌آلودش کشید و با کرختی دل از تخت کند. بوی خوش کوکوسبزی‌های مادرش که تا راهروی باریک خانه می‌آمد، شکمش را قلقلک دادند. به آشپزخانه پا گذاشت و با ذوق پشت میز چهارنفره‌شان نشست. پدر مشغول دیدن اخبار و مادر هم در حال نقطه‌کاری روی سفال‌ها بود. کار هرروزه‌اش بود؛ حتی با وجود مشغله‌ی زیاد امروزش باز هم دست از کارش نکشیده‌ بود. لقمه را در دهانش گذاشت که لپش محکم کشیده‌ شد. صورتش درهم رفت. با حرص به برادرش مهران نگاه کرد و هم‌زمان صورتش را مالید.
- چی کار می‌کنی دیوونه؟ تموم پوستم رو کندی!
با بدجنسی نگاهش کرد و کوکویی از داخل ظرف برداشت.
- لپ داری، تقصیر من چیه؟!
با حرص چشم از او گرفت و زیر ل*ب شکمویی نثارش کرد. با صدایش دست از غذا خوردن کشید و سوالی نگاهش کرد.
- چیه؟ دوباره بگو، نشنیدم.
نگاه چپکی حواله‌اش کرد و با لحن آرام‌تری گفت:
- میگم با فاطمه حرف زدی؟
کمان دو ابرویش بالا رفت. چه عجله‌ای هم داشت! بی‌توجه به نگاه منتظرش، آرام‌آرام مشغول خوردن سالادش شد. کرم داشت دیگر! با دستمال کاغذی دور لبش را پاک کرد و لقمه‌‌ی کوچک درون دهانش را کامل جوید.
- خب عرضم به حضور..‌. .
هیس بلندی گفت که حرفش نصفه ماند. چشم ریز کرد.
- چیه بابا؟ بذار حرفم رو بزنم دیگه!
چشم‌غره‌ای رفت و نگاهی به دور و برش انداخت.
- محض رضای خدا آروم‌تر! با اون صدات تموم همسایه‌ها هم فهمیدن.
لبخند دندان‌نمایی به برادر ترسویش زد‌. نفهمید لبخندش را چه تشبیه کرد که متقابلاً لبخندی زد و برقی در چشم‌هایش نشست. دلش به حالش سوخت. خودش را کمی جلو کشید و گلویی صاف کرد‌.
- امروز که این‌قدر کار روی سرمون ریخته بود، نتونستم باهاش حرف بزنم، بذار یه وقت دیگه بهش میگم.
به عینی دید که قیافه‌اش وا رفت‌؛ تمام ذوقش برای شنیدن حرف‌هایش پر کشید‌.
- واسه همین هی مقدمه می‌چیدی؟! یعنی تا الان نگفتی؟
- ای بابا آروم‌تر، تو که از من هم بدتر حرف می‌زنی! نخیر نگفتم، وسط کار روضه پاشم بیام بگم چند منه؟!
برادرش هم دلش خوش بود. یک ذره صبر نداشت. خودش بعد دو سال عاشقی این‌قدر منتظر ماند که امیر آمد و اعتراف کرد، آن‌وقت او چهار ماه است عاشق شده، دمار از روزگار آدم درمی‌آورد. بیچاره فاطمه! آخ که اگر بفهمد صورتش به رنگ لبو در می‌آید، اصلاً به فکرش هم خطور نمی‌کند. در دل خندید و وارد اتاقش شد‌. سر وقت موبایلش رفت. هزاران بار پیام‌های خودش و امیر را می‌خواند؛ با مرور کردنش هم دلش می‌لرزید‌. پیام‌هایش همه بوی محبت و اطمینان می‌داد‌. یعنی الان چه شکلی شده‌ بود؟ به‌حتم روزهای سختی را پشت سر نهاده. به تنها عکسی که از او داشت خیره شد. از روی صفحه‌ی شیشه‌ای موبایل، روی تصویرش دست کشید. با همان لباس نظامی که هیبت مردانه‌اش را به رخ می‌کشید. چهره‌ی معمولی داشت؛ اما برای او سوای مردان دیگر بود‌. چشمان سیاه و آن پوست آفتاب‌سوخته‌اش را با دنیا عوض نمی‌کرد‌؛ مخصوصاً شکستگی گوشش که در گذشته چندشش میشد به آن نگاه بیندازد و حال که فکر می‌کرد، عجیب به این مرد و وجناتش می‌آمد. آهی کشید و موبایلش را کنار گذاشت. صدایش در گوشش می‌پیچید، با آن لحن مهربان و پرمحبتش که هر بار بانو‌جان صدایش می‌زد و او را حالی‌به‌حالی می‌کرد‌. حال که قرار بود از ماموریت بازگردد، زمان انگار کند‌تر از همیشه می‌گذشت‌.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    تشکر از بانوی همنام خودم🙏

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    2

    ممنون از رمان خوبت لیلا جان خسته نباشی عزیزم قلمت مانا❤🌹❤🌹

    ۱ سال پیش
  • لیلا مرادی | نویسنده رمان

    تشکر جانا

    ۱ سال پیش
  • زهرا z

    1

    من عاشق اینجوری داستانام و قلمتون عالیه

    ۱ سال پیش
  • باران

    2

    خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    ای جان...برادروخواهر دل به یه برادروخواهر دیگه دادن...

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️