پارت بیست و چهارم :

برسام عاجز و ناتوان شده بود، توانایی تجزیه و تحلیل اتفاق افتاده را نداشت و این از تصمیم گیری‌های عجیب و غریبش مشخص بود.
عابد به سمت برسام حرکت کرد و همان‌طور که سعی داشت با کنار دادن پیراهنش سر شانه و پهلویش را وارسی کند سخن گفت:
- دو روز تحمل کن! اگر الان بری می‌فهمه دخترِ برات عزیزه و بیشتر اذیتت می‌کنه.
برسام چشمان قهوه‌ای رنگش که برای اولین بار در آن ترس دیده می‌شد را به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    1

    اه اه حسام ایشالا بیام بالا سر قبرت بندری برقصم کیان توهم که اصلا حاااللم بهم می خوره ازت😡

    ۷ ماه پیش
  • پری

    0

    چقدر از حسام بدم میاد😑

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    منم همینطور

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    زهرا بانو مثل همیشه عالی بود 🥰

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    برسام و کهربا کا با هم راب...طه نداشتند پس چرا لب خنده زد 🤔😭😭

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    رابطه منظور به همون علاقه و دوستی بود دخترم

    ۱ سال پیش
  • Kijla

    1

    آخه یکی به این عمویی بگه تو که اینقدر از برسام می ترسی چرا اینقدر باهاش بازی می کنی😅

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    چون خنگه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    وای خدا کیان بلایی سر برسام نیاره 😭😭

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دست به دعا میبریم

    ۱ سال پیش
  • زهرا z

    3

    وایی فمیلیش عمویه 😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    3

    عالی بود خسته نباشید نویسنده عزیز،🙏🏻🙏🏻

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات شم

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    2

    عالی بود عزیزم خسته نباشی❤️

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزی

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    2

    آفرین برسام جون ببینیم چه میکنی شجاع باش کهربا منتظرته

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    💯💪

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    3

    واای خیلی خوب میگه عمویی😂😂

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    2

    عالی ممنون بانو

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات شم

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    6

    وقتی برسام به کیان میگه عمویییی احساس میکنم کیان یه بچه کوچولو عه😅🤭

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیگه چه کنم که فامیلش عموییه 😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • رزا

    4

    پارت هدیه لطفا بذاریددددد

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دوشنبه ها هدیه داریم دیگه زیبا

    ۱ سال پیش
  • مریم

    3

    خیلی ممنونم وخدا قوت نویسنده عزیز🌹❤

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم من

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️