ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و پنجاه و دوم :
آنسوی قصهی ناجوری؛ سکوت حاکمیت ویلای یکتا را بر عهده گرفته و بر روان هانتر که پشت میز سفید و گردی درست وسط سالن روی صندلی نشسته و چشمانش را بسته بهروی سالنی که به واسطهی نور آبی ملایم از حالت تاریکی مطلق بیرون زده بود و منظم نفس میکشید، میتاخت. دستانش روی میز درهم قفل، لحظات را در انتظار میگذراند تا یکتا پیدایش شود. نگاه سنگین مرصاد که در قسمت غرق سایهی زاویه سالن فرو رفته بÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
هانتر برخلاف فرعی بودنش نقش پررنگی توی شکلگیری ناجوری داشته، چیزهایی میدونه که هیچکس هنوز نفهمیده؛ رامی حتی قدرت اینو داره اعصاب هانترم بهم بریزه🫣😂
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0مزدک بود فکر کنم کسی که مرصاد رو کشت
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره خودش بود
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0مگه قرار نبود مزدک بره سراغ هانتر و رازان سراغ رامی؟
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نمیدونن که رامی کجاست، توی قرار هانتر با یکتا حاضر شدن تا به رامی برسن، قرار شد مزدک بعد از گموگور کردن جنازه یکتا خودش رو به رازان برسونه.
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0واای رازاانن واای چقدر احمقی واای
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فیونا
0واقعا هم آرامش هانتر اعصاب خرد کنه... این که اون همه چی و می دونه و رازان نه!:) ولی فقط سفید شدن تار موی هانتر و اون جایی که به رامی گفت مظلوم وحشی😂💔