پارت صد و هجده :

بعد هم بی آن که منتظر سوال دیگری از جانب توکا بماند، ماشین را روشن کرد و با سرعت از آن‌جا دور شد. تازه فهمیده بود بی‌احتیاطی کرده و اگر کسی از همسایه‌ها توکا را در آن شرایط می‌دید چقدر برایش بد می‌شد. خدا را شکر می‌کرد که خانه‌ی بمانی آخرین خانه در کوچه‌ای بن بست بود و کسی آن‌ها را ندیده بود.
توکا چرخیده و به در تکیه زده بود. نگاه خیره‌ش را برای لحظه‌ای از صورت درهم ماکان برنمی‌د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Marzi

    0

    بچه های قشنگمون😍😍😍

    ۸ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۸ ماه پیش
کپی شد!