توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هجده :
بعد هم بی آن که منتظر سوال دیگری از جانب توکا بماند، ماشین را روشن کرد و با سرعت از آنجا دور شد. تازه فهمیده بود بیاحتیاطی کرده و اگر کسی از همسایهها توکا را در آن شرایط میدید چقدر برایش بد میشد. خدا را شکر میکرد که خانهی بمانی آخرین خانه در کوچهای بن بست بود و کسی آنها را ندیده بود.
توکا چرخیده و به در تکیه زده بود. نگاه خیرهش را برای لحظهای از صورت درهم ماکان برنمید

لطفا صبر کنید...

Marzi
0بچه های قشنگمون😍😍😍