توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هفده :
فصل بیست
پشت میز نشسته و بیشتر از این که غذا بخورد، با آن بازی میکرد. فکرش آنجا نبود و چیزی هم از طعم غذا نمیفهمید. با صدای نفس آه مانند منوچهر، چشم از صندلی خالی مقابلش گرفت و به صورت او نگاه کرد.
_ چقدر جای این دختر خالیه! آتیش پاره انگار رنگ پاشیده بود به در و دیوار خونه. از صبح که رفته خونه سوت و کوره.
ماکان قاشق و چنگالش را داخل بشقاب رها کرد و لیوان آب را یک نفس سر کشی
لطفا صبر کنید...
