توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و شانزده :
آخرین روزهای ماندش در آن خانه حس و حال عجیبی داشت. نمیدانست باید خوشحال باشد یا غمگین.
روی ایوان جنوبی خانه، رو به باغ نشسته بودند. آفتاب بعد از چندروز بارندگی در آمده و هوای دلپذیری بود. صدای پرندهها که میان شاخههای درختها مشغول بازیگوشی بودند باغ را برداشته بود. منوچهر روی تخت چوبی نشسته بود. پتویی روی پایش انداخته و توکا هم برایش هزار و یک شب میخواند. حالا خوب میدانست چرا
لطفا صبر کنید...
