پارت صد و شانزده :

آخرین روزهای ماندش در آن خانه حس و حال عجیبی داشت. نمی‌دانست باید خوشحال باشد یا غمگین.
روی ایوان جنوبی خانه، رو به باغ نشسته بودند. آفتاب بعد از چندروز بارندگی در آمده و هوای دلپذیری بود. صدای پرنده‌ها که میان شاخه‌های درخت‌ها مشغول بازیگوشی بودند باغ را برداشته بود. منوچهر روی تخت چوبی نشسته بود. پتویی روی پایش انداخته و توکا هم برایش هزار و یک شب می‌خواند. حالا خوب می‌دانست چرا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!