توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و پانزده :
فصل نوزده
روی تختش نشست و چشمش به تیشرت قرمزش خورد که قبل از بیرون رفتن از اتاق، از تنش در آورده بود. با فکری که ناگهان به سرش زد، تیشرت را برداشت و از اتاق خارج شد. حداقل میتوانست دل خودش را خنک کند و یک حالی هم از یاسر گرفته باشد!
بیسر و صدا وارد آشپزخانه شد. ماشین لباسشویی تازه روشن شده و کسی داخل آشپرخانه نبود. به سرعت خاموشش کرد و منتظر ایستاد تا درش باز شود. تیشرتش را داخ
لطفا صبر کنید...
