توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و نهم :
از بس فکر کرد و به نتیجهای نرسید، کلافه شد. انگار مغزش قفل شده بود. هیچ چیز جدیدی برای عصبانی کردن مانی به ذهنش نمیرسید. بیحوصله از اتاقش بیرون رفت و وقتی از سرگرم بودن مانی مطمئن شد، از خانه بیرون زد. راه رفتن با آن دو عصای دست و پا گیر برایش عذابآور بود. یکی از آن-ها را پایین پلهها رها کرد و به طرف پشت ساختمان رفت. نگاهش میان درختان میوه میگشت و لبهایش از کال بودن همهی آنها آ
لطفا صبر کنید...
