توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت چهل :
در عقب اوپتیمای سیاه ماکان را باز کرد و عصاها را روی صندلی گذاشت. خودش هم روی صندلی جلو نشست و از همانجا برای میثم که تا ورودی روستا رسانده بودش، دست تکان داد.
ماکان هم وقتی از سوار شدن توکا مطمئن شد، دست میثم را به نشانهی خداحافظی فشرد و پشت فرمان جای گرفت. هشت صبح بود و هوا سوز بدی داشت. انگار سرما قرار نبود بار و بندیلش را از آنجا جمع کند.
دستهایش را به هم مالید و جلوی دهان
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

غریبه
0اینکه قضیه بینشون انقدر سریع پیش می ره داره نگرانم می کنه.استرس گرفتم😂