پارت سی و هشتم :

فصل پنج

به امید این که بمانی او را با آن سر و وضع اسفناک نبیند، پاورچین پاورچین وارد خانه شد و سمت نشیمن بزرگش گردن کشید اما دیدن او که تسبیح فیروزه‌ای قدیمی‌اش را در دست گرفته و مشتش را روی قلبش گذاشته بود، ظاهر سر تا پا گلی‌اش را از یادش برد. کنجکاوی باعث شد پی ملامت شدن را به تنش بمالد و جلوتر برود.
بمانی آلبومی قدیمی را روی پاهایش گذاشته و تسبیحش را میان مشتش می‌فشرد. از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • غریبه

    0

    چقدر خوب که احساساتشون رو انقدر راحت بروز میدن.کاش توی دنیای واقعی هم همینجوری بودیم.

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    اینجوری همه چیز قشنگ‌تر میشه به نظرم 🥰

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!