پارت سی و هفتم :

ماکان یک تای ابرویش را بالا انداخت و کنجکاو پرسید:
_ برای؟
_ برای برخورد خوبت. برای این حس خوبی که بهم دادی. من تا ابد امروزو فراموش نمی‌کنم.
ماکان مقابل توکا روی یک پا نشست. تکه‌ای موهای فر او را که توی صورتش افتاده بود، آرام با نوک انگشت کنار زد و با لبخند گفت:
_ منم هیچ‌وقت امروزو یادم نمی‌ره! اینو مطمئنم!
بعد هم سر پا ایستاد و دستش را به طرف توکا دراز کرد و ادامه داد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!