توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و هفتم :
ماکان یک تای ابرویش را بالا انداخت و کنجکاو پرسید:
_ برای؟
_ برای برخورد خوبت. برای این حس خوبی که بهم دادی. من تا ابد امروزو فراموش نمیکنم.
ماکان مقابل توکا روی یک پا نشست. تکهای موهای فر او را که توی صورتش افتاده بود، آرام با نوک انگشت کنار زد و با لبخند گفت:
_ منم هیچوقت امروزو یادم نمیره! اینو مطمئنم!
بعد هم سر پا ایستاد و دستش را به طرف توکا دراز کرد و ادامه داد:
لطفا صبر کنید...
