توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و ششم :
ماکان نگاهی به خودش کرد و پرسید:
_ حالا تناقضش کجاشه؟
_ اینجاش که الان لباسای تو هم سر تا پا گِلیه و تنها فرقت با من پای سالمته!
دست ماکان جلو رفت و تکه برگ سبزی که به پیشانی توکا چسبیده بود را با نوک انگشت برداشت. توکا احساس کرد جریان برق از بدنش رد شده.
_ یه فرق دیگهمونم اینه که من صورتم تمیزه!
توکا آرام و بیتوجه به حرف ماکان پرسید:
_ تو هم فکر میکنی دخترا حق به
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
0اصلاح میکنم مامان ماکان
۵ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
آفرین تا آخر همینجوری نظر بذار دازی انرژی میدی😍😁
۵ ماه پیشغریبه
0خیلی جالب بود این قسمت.از وقتی اومد شمال آرزو میکردم ماکان رو ببینه و دید...یکم سریع تر از چیزی که فکر می کردم پیش رفت و مشتاقم قسمت بعدی رو بخونم.
۱۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون، خوشحالم که دوستش دارین🥰
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0واااااا که دلم گیلی ویلی رفت واسه این دوتااا اما خب توکا دختر فرشتست همونی که مامان مامان حرف زد ازش..خدا بخیر کنه