توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و پنجم :
ماکان که انگار به چشمهای خودش شک داشت، با شنیدن صدای توکا از بهت در آمد و گفت:
_ توکا! این چه وضعیه؟ تو اینجا چیکار میکنی؟!
توکا که در همان شرایط عجیب هم یادش نمیرفت برای شنیدن اسمش از میان لبهای ماکان ذوق کند، لبخند دندان نمایی زد و گفت:
_ اومده بودیم فرغون سواری!
چشمهای ماکان از تعجب گرد شد و ابروهایش بالا پرید. بلند شدن صدای میثم و نزدیک شدنش به آنها، اجازهی حر
لطفا صبر کنید...
