توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و دوم :
باورش نمیشد اما او واقعا تهدیدش را عملی کرده و برای بردن توکا به روستا، ماشین فرستاده بود! آن هم چه ماشینی!
آقا مسلم، یکی از مردهای قلچماق روستا که سیبیلهای چخماقیاش از بنا گوشش هم رد شده بود، با نیسان آبیاش داخل کوچه منتظر توکا بود. توکا با نهایت سرعت وسایلش را جمع کرده و از ترس این که آقا مسلم را عصبانی کند، مثل برهای رام سوار ماشین شده و تا خود سَلمَل، صدایش هم در نیامده بود
لطفا صبر کنید...
