پارت سی و دوم :

باورش نمی‌شد اما او واقعا تهدیدش را عملی کرده و برای بردن توکا به روستا، ماشین فرستاده بود! آن هم چه ماشینی!
آقا مسلم، یکی از مردهای قلچماق روستا که سیبیل‌های چخماقی‌اش از بنا گوشش هم رد شده بود، با نیسان آبی‌اش داخل کوچه منتظر توکا بود. توکا با نهایت سرعت وسایلش را جمع کرده و از ترس این که آقا مسلم را عصبانی کند، مثل بره‌ای رام سوار ماشین شده و تا خود سَلمَل، صدایش هم در نیامده بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!