توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و یک :
سکوتش که طولانیتر شد، توکا موبایل را کمی از گوشش فاصله داد و مقابل صورتش گرفت. ثانیهای به اسم مانی روی صفحه نگاه کرد و بعد گوشی را کنار گوشش گرفت. با احتیاط زمزمه کرد:
_ مادرجون...؟
مانی مثل انبار باروت منفجر شد و با لحن تند و سرزنشگرش شروع به توبیخ توکا کرد.
_ برای خودم متاسفم که نتونستم تو رو درست تربیت کنم. نتونستم یادت بدم چطور مثل یه خانم باشخصیت رفتار کنی! به این سن رسیدی
لطفا صبر کنید...
