پارت سی و سوم :

کلافه کتاب را سرجایش برگرداند و سمت پنجره چرخید. چشمش به میثم، پسر آقا مسلم افتاد که برعکس پدرش اصلا ترسناک نبود و اتفاقا مثل بره‌ای مظلوم و مطیع و سر به زیر بود و توکا از بچه‌گی عادت داشت به این که برای خراب‌کاری‌هایش از او استفاده‌ی ابزاری کند!
میثم برگ‌های خشک درختان را جمع کرده و با فرغون به انتهای باغ می‌برد که توکا پنجره را باز کرد، سرش را از لای آن بیرون برد و پیس پیس کنان ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!