پارت سی :

نگاهش بی‌اراده به مسیر رفتن دخترها بود و با اخم‌های درهم فکر می‌کرد کاش کسی همراهشان می‌رفت تا آن ساعت شب تنها نباشند. خودش از افکار عجیب و متفاوتی که برای اولین بار بود به ذهنش می‌رسید، تعجب کرده بود.
صدای پر از شیطنت مونا افکارش را قیچی کرد.
_ جدیدا زیاد دور و بر توکا می‌پلکی!
ماکان سرش را به ضرب بالا گرفت و با نگاهی پر از تعجب، انگشت اشاره‌ش را به سینه‌ی خودش زد.
_ من؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!