توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی :
نگاهش بیاراده به مسیر رفتن دخترها بود و با اخمهای درهم فکر میکرد کاش کسی همراهشان میرفت تا آن ساعت شب تنها نباشند. خودش از افکار عجیب و متفاوتی که برای اولین بار بود به ذهنش میرسید، تعجب کرده بود.
صدای پر از شیطنت مونا افکارش را قیچی کرد.
_ جدیدا زیاد دور و بر توکا میپلکی!
ماکان سرش را به ضرب بالا گرفت و با نگاهی پر از تعجب، انگشت اشارهش را به سینهی خودش زد.
_ من؟
لطفا صبر کنید...
