پارت بیست و هشتم :

فصل چهار

نگاهش را متفکرانه به پای تازه گچ گرفته‌ش دوخت و صدای صنم برای رفتن قلقلکش داد.
_ بدون تو خوش نمی‌گذره به خدا، فقط تویی که می‌تونی یخ جمع دکترا رو آب کنی.
لب‌هایش را کمی کج کرد و نگاهش سمت شیما چرخید.
_ نکن صنم این دختره همین‌جوری نزده می‌رقصه! اصلا من نمی‌دونم چه صنمی داریم با نامزد دکتر معدنچی که یه کاره گفته شما هم بیاین! اگه خوش نمی‌گذره ما هم نمی‌ریم خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    وای خیلییی عالی بود 😍لبخند از صورتم کنار نمیره وقتی این رمان و میخونم. واقعاً قند توی دل منم آب شد

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    منم قند تو دلم آب میشه با نظرات قشنگ شما😍😍

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!