توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت بیست و هشتم :
فصل چهار
نگاهش را متفکرانه به پای تازه گچ گرفتهش دوخت و صدای صنم برای رفتن قلقلکش داد.
_ بدون تو خوش نمیگذره به خدا، فقط تویی که میتونی یخ جمع دکترا رو آب کنی.
لبهایش را کمی کج کرد و نگاهش سمت شیما چرخید.
_ نکن صنم این دختره همینجوری نزده میرقصه! اصلا من نمیدونم چه صنمی داریم با نامزد دکتر معدنچی که یه کاره گفته شما هم بیاین! اگه خوش نمیگذره ما هم نمیریم خ

لطفا صبر کنید...

فاطمه
0وای خیلییی عالی بود 😍لبخند از صورتم کنار نمیره وقتی این رمان و میخونم. واقعاً قند توی دل منم آب شد