توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت بیست و چهارم :
توکا طاقت نیاورد و با همان ویلچر به سمت زن رفت.
_ خانم؟ چی شده؟ حال پسرتون خوبه؟
زن با دیدن توکا، صدای گریههایش بلندتر شد و گفت:
_ نمیدونم! همینجوری داره ازش خون میره!
توکا به جلو گردن کشید و با دیدن زخم عمیق روی بازوی بچه، فورا به سمت تنها صندلی خالی داخل سالن رفت و گفت:
_ بیارش اینجا.
زن را روی همان صندلی نشاند و مشغول بررسی بازوی زخمی بچه شد. زخم عمیق بود و با
لطفا صبر کنید...
