پارت سی و نهم :

جواب ندادم. او نیز در خیرگی کم نیاورد. نگاهش منتظر و کاوشگر بود. معذبم می‌کرد؛ انگار زیر پوستم را به دنبال جواب سوالش می‌کاوید. کف دستانم را روی ماسه‌ها فشار دادم و با خشمی فروخورده گفتم:
_ شاید چون بدترین مصیبت‌ها به سرم اومده و دووم آوردم، پوستم کلفت شده. واسه همین هیچ مشکلی اونطور که باید اذیتم نمی‌کنه.
و باقی حرفم را به زبان نیاوردم. اینکه با جنایتی که در حق حنا مرتکب شده بودÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    چقدر طعنه می زنه،شاید اشتباه کنه ،دیگه هیچ راه برگشتی نیست 😮🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️