پارت هشتاد و پنجم :

سرش را بالا گرفت و نگاهی به تسبیحی که داشت در دستان عباد چرخ می‌خورد انداخت. صدای ریز به هم خوردن مهره‌های تسبیح، مثل سابیده شدن دو تکه آهن در سرش صدا می‌داد و اعصابش را تحلیل می‌برد. دلش می‌خواست سر عباد فریاد بزند و بگوید دست از تکان دادن تسبیح بردارد. اما حتی انرژی زبانش هم به کمک مغزش رفته بود تا عمیق‌تر فکر، و شاید همه چیز را دوره کند.
داشت به این فکر می‌کرد که این مرد موقع دست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوینا

    0

    آفرین به عطا ولی بازم هرچی بده سختی این همه سال رو جبران نمیکنه

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. چون عمر و جوونی و عشق افروز که برنمیگرده.

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    ممنون نویسنده توانا قلمت مانا

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    پاینده باشید جانا❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    0

    چقد سختی کشیده افروز😢

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دخترک مظلومم😢

    ۱۱ ماه پیش
  • راط

    2

    آفرین عطا تا قطره آخرش بدشش مردک انتر رو

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    3

    افروزباچه دلی بچه ای که ناخواسته بوده باعث نابود شدن آیندش بوده رابزرگ میکند حالاعطا میخاد باپول جبران کندپس جوانی که نابودشدآرزوهای برباد رفته چی میشد

    ۱۱ ماه پیش
  • فری

    3

    مگه عطا مسئول پس گرفتن جوانی مادرشه؟ افروز انتخابش این بوده که بزرگش کنه... تو این شرایط تنها کاری که میتونه بکنه همینه، نمیشه گذشته رو عوض کرد

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ولی سخته. الاان عطا باید جای جوونی مادرش هم زندگی کنه شاید زخم‌های دل افروز بسته شه.

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا.ابروز کودکی و نوجوانی و کل زندگیش سوخته.😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    2

    اخ زندگی میتونست عاشقانه باشه بعضی ها مسبب چه کاری میشنند😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. عشق بین سردار و افروز.❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • اریادخت

    4

    بمقرم برای افروز چی کشیده از این عباد عوضی عباد نانرد چطور دلت اومد با یه دختر اون کارو کنی درحالی که خدا بهت دختر میداد عوضی ...

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دور از جونتون. عباد و امثالش شیطان صفتن. بی‌رحم و نامردن.

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!