پارت شانزده :

با چمدانی پر از لباس و کلی یادگاری‌های کوچک، از شیراز برگشتم. شهری که هر گوشه‌اش پر بود از رنگ‌ها و بوی گل‌های نارنج و صدای دلنشین ساز و آواز. اما ذهنم جایی دیگر بود؛ جایی که سپهر بود، همان دوستی که روز به روز بیشتر توی دلم جا باز می‌کرد.
من همیشه کنار سپهر احساس راحتی داشتم، اما حالا دلم می‌خواست فراتر از دوستی باشد، می‌خواستم به او نشان دهم که چقدر دوستش دارم، بی‌آنکه کلمه‌ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    قلم نویسنده رو دوس دارم

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    گناه داره ترلان ،اونم بایدبه ارامش یرسه تو این زندگی😔😔😔

    ۱۲ ماه پیش
  • صدف

    0

    دلم خون شد برای ترلان🥺امیدوارم زنده بمونه و کنار ترانه بمونه🥰ترانه خیلی تنها میشه اینجوری🥺

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    0

    وای یعنی چون سرطان داشته جدا شده ؟

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    1

    ممنون ولی قرارنیست تایکی سرطان گرفت بمیره خیلیهازنده میمونن🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • پری

    5

    چه سرنوشت عمگینی برا ترلان شد . ممنون نویسنده جان

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!