پارت شصت و دوم :
اردشیر چشمهایش را مالید. تمام شده بود؟ جرات نداشت خطوط بعدی را بخواند. حالا که احساس میکرد شاهرخ مثل پدرش بوده است نمیتوانست خبر مرگش را بشنود. فکر میکرد مهدخت میتوانست مادرش باشد. اصلا انگار که جای زاگرس در دامن البرز و آغوش مهدخت دنیا آمده باشد.
صدای دقالباب آمد. برای نخستین بار خوشحال شد. لازم بود که از این فکر و ترس خواندن مرگ شاهرخ رها شود. حکما شامش را آورده Ø
لطفا صبر کنید...
