پارت بیست و سوم :
مدام بابا جلوی چشمانم میآمد و فردی که قصد داشت مرا با چاقو بزند و بابا جلویش را گرفته بود با هراس جیغی کشیدم که از خواب پریدم نفس نفس میزدم و عرق از سر و رویم شره میکرد نیاز مُبرمی به آب داشتم اصلا حواسم به شالم که همیشه روی صندلی آماده میگذاشتم نبود در را باز کردم و میان نور کمرنگ چراغ خواب سالن به آشپز خانه رفتم تلو تلو میخوردم از گیجی کابوسی که دیده بودم که میانه راه پایم به پله ک
لطفا صبر کنید...
