پارت بیست و دوم :

حساب کرد کیسه‌ای را‌ با دستم گرفتم که از دستم خارج کرد و گفت من میرم اینارو میزارم تو ماشین و بعد میام سوارت میکنم همینجا وایسا تا بیام.
لب زدم کمک نمی‌خواهی؟
-نه.
منتظر ایستاده بودم و به دختر کوچولویی که دست دردست مامانش با بستنی قیفی از فروشگاه بیرون آمده بود نگاه می‌کردم عجیب من رو یاد خودم می‌انداخت که از بچگی هر موقع با بابا به فروشگاه میرفتم با کتاب قصه‌ای بیرون می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!