پارت بیست و دوم :
حساب کرد کیسهای را با دستم گرفتم که از دستم خارج کرد و گفت من میرم اینارو میزارم تو ماشین و بعد میام سوارت میکنم همینجا وایسا تا بیام.
لب زدم کمک نمیخواهی؟
-نه.
منتظر ایستاده بودم و به دختر کوچولویی که دست دردست مامانش با بستنی قیفی از فروشگاه بیرون آمده بود نگاه میکردم عجیب من رو یاد خودم میانداخت که از بچگی هر موقع با بابا به فروشگاه میرفتم با کتاب قصهای بیرون می
لطفا صبر کنید...
