پارت صد و بیست و یک :

***
سه سال پیش در چنین روزی، دریا از خانه فرار کرد و میان راه توسط برادرش به قتل رسید. سه سال پیش در چنین روزی، خورشید رختش را از تابیدن به این روستا بست و اتفاقات شوم، بی‌وقفه بر اهال محله باریدند.
سه سال پیش همه‌چیز شروع شد... شاید هم تمام... دختر این را نمی‌دانست. روی ایوان خانه نشسته‌بود؛ تنها با چشمانی خیره و بی‌حرکت به چوب خشکی که روزی نهال آلوی دریا بود نگاه می‌کرد و استکان چØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    1

    خوشبختی بعد از سه سال حق نهال هست ❤️مرسی رفیق❤️

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    نهال باید جای دریاهم خوشبخت شه..

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    عشقشون قشنگه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️