پارت صد و بیست و دوم :
***
- چرا تنها نشستی؟ من به این مهمونی آوردمت تا از تنهایی دربیای!
عماد تکیه از درخت بیبرگ پشت سرش گرفت و دو دستش را درون جیب فرو برد.
- بهت گفتم که حوصله ندارم!
دختر با لبخند به او نزدیک شد و موهای لختش را از روی شانه عقب فرستاد.
- باید به حرفت گوش میدادم؛ میرفتیم رستوران، توی آرامش غذامون رو میخوردیم!
عماد با تردید به داخل ویلا نگاه کرد و همان طور که کت طوسیاش ر
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
♡هاویر♡
0خیلی خاص بود با اینکه عاشقانش خیلی خیلی کم بود ولی با اشتیاق دنبالش کردم و تو چند ساعت تمومش کردم قلمتون مانا🤍✨
۸ ماه پیشم
1خیلی خوب بود،امیدوارم عماد بتونه با خودش کنار بیاد و زندگی جدیدی رو شروع کنه 🙏🏻💙
۹ ماه پیشفخری
1ممنون از رمان خوبت نویسنده عزیز واقعا عالیه بود خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤🌹🌹
۱ سال پیشاکرم بانو
1خسته نباشید... قلمتون مانا...❤️❤️❤️🌹🌹💐💐
۱ سال پیشراز
1خسته نباشید بانو
۱ سال پیشدلارام
1دلم برای این رمان تنگ میشه ، در واقع حسی که موقع خواندنش داشتم البته اینکه منتظر ادامه داستان باشم و همش بگم یعنی آخرش چی میشه برام حس خوب و جالبی بود. ❤️ مرسی رفیق رمانت عالی بود و ازت می خوام یک رمان دیگه رو شروع کنی و داستانی متفاوت❤️
۱ سال پیش
سنا فرخی | نویسنده رمان
ممنون از این که توی این مدت همراهم بودی دوست عزیزم♥️... قطعا به زودی یک رمان جدید توی راه دارم😍🤍
۱ سال پیشراز
1ببخشید رمان کلا تموم شد؟
۱ سال پیش
سنا فرخی | نویسنده رمان
بله عزیزم🌸
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عسل
0رمان قشنگی بود خیلی هم قشنگ بود ولی عاقبت چن نفر معلوم نشد عموی دریا جواد سارا نامزد آریا جانا اونا چی شدن عجیبه