بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت بیست :
چمدانم را بلند کردم. سنگینیاش، درست به اندازه غم توی دلم بود. برای آخرین بار به خانه پدریام نگاه کردم. در تاریکی مبهم صبحگاهی، شبیه یک روح سرگردان به نظر میرسید؛ خانهای که قرار بود پناهم باشد، حالا تنها حسرتش در دلم مانده بود. عمو طاهر بیرون در، در میان سکوت و سرمای صبح ایستاده بود. شانههایش خمیده بود و چهرهاش، که زمانی پر از غرور بود، حالا زیر بار این همه بدبختی تکیده شده ب
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Negar
3رخساره نوزده سالشه ، منم نوزده سالمه...زندگی خودمم به سختی مدیریت میکنم
۷ ماه پیش...
0۱۹ ساله قدیمی بوده بهش فکر نکن😅😭
۵ ماه پیشاسرا
0وای مطمئنم زندگی سختی درپیش خواهدداشت🙏
۱۱ ماه پیشنگین
0شاید بانودخت درباره قوام اشتباه فکر میکنه
۱۱ ماه پیشنگین
0وای طفلک دخترم بانودخت😭 امیدوارم موفق بشه
۱۱ ماه پیشهلیا
2چرا حس می کنم هومان نقش بازی می کنه؟😅
۱۲ ماه پیشهلیا
0بانودخت عزیزم🥲
۱۲ ماه پیشنفس
0پارت زیبا و جذابی بود ولی کاش دروغ نازگل آشکار میشد
۱۲ ماه پیشآمنه
0سلام بانو خوبید من قسمت رایگان می خوانم که دیر بهدیر رایگان میشن وکلا الان حدود یک ماه هست درگیر بیماری بودم ولی رمان می خواندم و کم سر میزنم کارتون عالی
۱۲ ماه پیشنمیدونم
1چقدر بانودخت قویه و چقدر مهربونه... عاشق اون لحظه ای شدم که با غرور سمت ماشین پدرش می رفت.
۱۲ ماه پیشپرنیا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

ساناز لرکی | نویسنده رمان
عزیزدلم
۱۲ ماه پیشپرنیا
0من از این همه محبت بین بانو دخت و این مردمی که خانشه قلب قلبی شدم برای عمو مراد و مراقبت و دل نگرانیش بغض کردم 🥺🥺
۱۲ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
الهی
۱۲ ماه پیشآمنه
0امیدوارم هیچ چیزی مانع برگشتن ویا ضعف بانو دخت نشه دختر سرزمینم رو اینطور قوی دوست دارم
۱۲ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
آمنه کمرنگ شدی ها خوبی؟
۱۲ ماه پیشراز
0دختران سرزمین من باید قدماشون و خودشون محکم باشن مرسی ساناز جون ک بانو دخت رو خلق کردی دخترمون رو همین جوری محکم ادامه بده
۱۲ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
ممنون از شما که میخونی
۱۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0قلم واقعا متناسب با اون زمانه،و ادم رو میبره به اون زمان،خیلی خوبه🥺✨
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

تابان
0یاد اتش و اذرخش افتادم نمیدونم چرا