پارت بیست :


چمدانم را بلند کردم. سنگینی‌اش، درست به اندازه غم توی دلم بود. برای آخرین بار به خانه پدری‌ام نگاه کردم. در تاریکی مبهم صبحگاهی، شبیه یک روح سرگردان به نظر می‌رسید؛ خانه‌ای که قرار بود پناهم باشد، حالا تنها حسرتش در دلم مانده بود. عمو طاهر بیرون در، در میان سکوت و سرمای صبح ایستاده بود. شانه‌هایش خمیده بود و چهره‌اش، که زمانی پر از غرور بود، حالا زیر بار این همه بدبختی تکیده شده ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • تابان

    0

    یاد اتش و اذرخش افتادم نمیدونم چرا

    ۵ ماه پیش
  • Negar

    3

    رخساره نوزده سالشه ، منم نوزده سالمه...زندگی خودمم به سختی مدیریت میکنم

    ۷ ماه پیش
  • ...

    0

    ۱۹ ساله قدیمی بوده بهش فکر نکن😅😭

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    0

    وای مطمئنم زندگی سختی درپیش خواهدداشت🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • نگین

    0

    شاید بانودخت درباره قوام اشتباه فکر میکنه

    ۱۱ ماه پیش
  • نگین

    0

    وای طفلک دخترم بانودخت😭 امیدوارم موفق بشه

    ۱۱ ماه پیش
  • هلیا

    2

    چرا حس می کنم هومان نقش بازی می کنه؟😅

    ۱۲ ماه پیش
  • هلیا

    0

    بانودخت عزیزم🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    پارت زیبا و جذابی بود ولی کاش دروغ نازگل آشکار میشد

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    0

    سلام بانو خوبید من قسمت رایگان می خوانم که دیر بهدیر رایگان میشن وکلا الان حدود یک ماه هست درگیر بیماری بودم ولی رمان می خواندم و کم سر میزنم کارتون عالی

    ۱۲ ماه پیش
  • نمیدونم

    1

    چقدر بانودخت قویه و چقدر مهربونه... عاشق اون لحظه ای شدم که با غرور سمت ماشین پدرش می رفت.

    ۱۲ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    عزیزدلم

    ۱۲ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    من از این همه محبت بین بانو دخت و این مردمی که خانشه قلب قلبی شدم برای عمو مراد و مراقبت و دل نگرانیش بغض کردم 🥺🥺

    ۱۲ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    الهی

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    0

    امیدوارم هیچ چیزی مانع برگشتن ویا ضعف بانو دخت نشه دختر سرزمینم رو اینطور قوی دوست دارم

    ۱۲ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    آمنه کمرنگ شدی ها خوبی؟

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    0

    دختران سرزمین من باید قدماشون و خودشون محکم باشن مرسی ساناز جون ک بانو دخت رو خلق کردی دخترمون رو همین جوری محکم ادامه بده

    ۱۲ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    ممنون از شما که میخونی

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    قلم واقعا متناسب با اون زمانه،و ادم رو میبره به اون زمان،خیلی خوبه🥺✨

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️