پارت بیست :

و در اتاقم را بستم شمشیری نبود که برای هم از رو ببندیم.
با کیسه‌ای از وسایل هفت سین وارد‌ خانه‌ شدم کماکان روزهای گذشته خانه تاریک بود با خستگی روی اولین مبل رها شدم‌.
ـ منم بودم اینهمه خرید میکردم خسته میشدم.
از جا پریدم و او را دیدم که بالای سرم ایستاده بود ـ زهره ترک شدم چرا چراغ روشن نکردی.
اشاره‌ای به نور کم چراغ اتاقش کرد که راهرو را اندکی روشن‌تر کرده بود‌ و روی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!