پارت بیست :
و در اتاقم را بستم شمشیری نبود که برای هم از رو ببندیم.
با کیسهای از وسایل هفت سین وارد خانه شدم کماکان روزهای گذشته خانه تاریک بود با خستگی روی اولین مبل رها شدم.
ـ منم بودم اینهمه خرید میکردم خسته میشدم.
از جا پریدم و او را دیدم که بالای سرم ایستاده بود ـ زهره ترک شدم چرا چراغ روشن نکردی.
اشارهای به نور کم چراغ اتاقش کرد که راهرو را اندکی روشنتر کرده بود و روی
لطفا صبر کنید...
