پارت بیست و یک :
چشمانم گرد شد. آلوارو تا به حال هیچگاه ماموریتهای من را اینگونه پس نزده بود. او چرا میخواست به جای من پا به میدان مین بگذارد؟ این کار من بود. شغلِ من... من بدتر از اینها را پشت سر گذاشته بودم. میخواستم به چشمانش خیره شوم تا بدانم چه در سرش میگذرد؛ ولی او پشت به من بود و من نمیدیدمش. نگهبان سر پایین انداخت. با صدایی آرام که مانند زمزمهی مرگ بود لب زد:
- رئیس بزرگ این مورد و قبول نمی

لطفا صبر کنید...

شهناز
0واقعا عالیه