پارت سیزده :

سمتش پرت کردم. دست برد تا میله را بگیرد؛ که میله زودتر از او عمل کرد و به زمین خورد. دندان روی هم سابیدم و با خشم غریدم:
- بهم حمله کن...
او بعد از برداشتن میله ابتدا با تعجب نگاهم کرد. انگار باورش نمی‌شد که این حرف را زدم. چشمانم را محکم روی هم فشوردم و اینبار بلند داد زدم:
- دِ یالا... مثل بُز وایستادی من و نگاه می‌کنی؟!...
لبش را گزید. با ترس ضربه‌ی آرامی به سمتم زد که میله را روی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    2

    یهو وارد عمل شد..مهلت یه نفس بهش بده دختر

    ۱۱ ماه پیش
  • ثریا

    2

    هییششش آروم باش ملورین بچه سکته کرد👀

    ۱۱ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    بچم یکمی وحشیه🤭😅

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!