پارت هفتاد و چهارم :


اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید. دلخور بود که چرا پیرزن آخر عمری به جای دل سپردن به آجرهای پوچ کلیسا نزد پسرش نمانده. به این‌جا که رسید، بابا با وقار و طمامینه دهانش را پاک کرد. نگاهی به بردارش انداخت‌. چاشنی کلافگی در لحنش مشهود بود و می‌شود گفت این برادر کوچک‌تر حوصله‌اش را سر برده بود:
- پوچ؟ شک دارم. آن روزها تقریباً همه‌چیز پوچ بود. نازی‌ها پوچ قتل عام می‌کردند. ما پوچ به خدمت رفØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️