دگم به قلم آیناز تابش
پارت هفتاد و چهارم :
اشکی از گوشهی چشمش چکید. دلخور بود که چرا پیرزن آخر عمری به جای دل سپردن به آجرهای پوچ کلیسا نزد پسرش نمانده. به اینجا که رسید، بابا با وقار و طمامینه دهانش را پاک کرد. نگاهی به بردارش انداخت. چاشنی کلافگی در لحنش مشهود بود و میشود گفت این برادر کوچکتر حوصلهاش را سر برده بود:
- پوچ؟ شک دارم. آن روزها تقریباً همهچیز پوچ بود. نازیها پوچ قتل عام میکردند. ما پوچ به خدمت رفØ
لطفا صبر کنید...
