پارت هفتاد و پنجم :


گرچه اسم این چیزی که من داشتم هم یحتمل غم نبود. آمیرا می‌گفت کمتر از بیست روز دیگر کارها درست می‌شود و بیرون می‌روم. همیشه بیست‌های پایانی به نظرم کم می‌آمدند‌. بیست دقیقه‌ی آخر، بیست روز آخر، بیست سال آخر. از پنجره به ساختمان رو‌ به رویی نگاه می‌کردم. به شیروانی آجری‌اش. گربه‌ای زیر آفتاب گرم روی آن دراز کشیده بود. ای کاش تنسی ویلیامز را صدا می‌کردم. دلم برای گربه‌ی روی شیرواÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️