دگم به قلم آیناز تابش
پارت هفتاد و پنجم :
گرچه اسم این چیزی که من داشتم هم یحتمل غم نبود. آمیرا میگفت کمتر از بیست روز دیگر کارها درست میشود و بیرون میروم. همیشه بیستهای پایانی به نظرم کم میآمدند. بیست دقیقهی آخر، بیست روز آخر، بیست سال آخر. از پنجره به ساختمان رو به رویی نگاه میکردم. به شیروانی آجریاش. گربهای زیر آفتاب گرم روی آن دراز کشیده بود. ای کاش تنسی ویلیامز را صدا میکردم. دلم برای گربهی روی شیروا
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...