پارت صد و بیست و چهارم :

روز به پایان رسید؛ آسمان هرطور که بود با تند گذشتن زمان برای عده‌ای و کند گذشتنش برای عده‌ای دیگر به غروب خوش‌آمد گفت و نرم‌نرمک در آغوش تاریکی خزید. ستاره‌های اطراف ماه با چیدمان درهمشان کنارهم، اشکال متفاوتی را در دل آسمان تاریک به نمایش گذاشته و خیرگی نگاه مشکی شکارچی را به دنبال داشتند. او که از دیدها مخفی بود و تنها ماه می‌توانست چهره‌ی سایه افتاده‌اش را از میان شاخه‌های بلند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    واقعا از هانتر و دامیار خوشم نمیاد،کاش هر چی سریعتر رازان و مزدک نجات بدن رامی رو،که اگه ندن منم با رامی روانی میشم😭

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    0

    اوه اوه، چکامه پخ پخ! نفوذی ای چیزیه؟! حالا که رامی کنار هانتره، پخ پخ نشه یه وقت! ولی از دامیار خیلی خوشم میاد🫠✨

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مثل اینکه دامیار هم خوب دل میبره🫣✨

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    چقد دامیار احساس میکنم محافظ و حامیه برا رامی در برابر هانتر شایدم ی احساسی ب رامی پیدا کرده

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بنظر شخصیت دوگانه‌ای داره، باید دید واقعا چطور آدمیه😁🍃

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️