پارت سیصد و سی و هفتم :

صدای گروپ گروپ بچه‌های شهبد که بالای سرشان می‌دویدند، نمی‌گذاشت بخوابد. عادت داشتند تا ساعت ۱ نصفه‌شب بیدار باشند. اگر شهبد حرص نمی‌کرد و افسارشان را نمی‌کشید، تا خود صبح دنبال هم می‌دویدند. با این‌حال نمی‌توانست بلند شود. اینقدر خسته بود که بعد شام چُرتش گرفت. تازه چشم‌هایش گرم شده بود که شیدانه زیر گوشش چسبید:
-طاها؟
بی‌آنکه پلک‌هایش را باز کند، آرام گفت:
-هوم.
فÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️