پارت دویست و هشتاد و چهارم :





از اینکه به حرف شیدانه گوش داد و همراهشان شد، حالش تغییر کرد‌. بودن با خانواده‌ی صولت میان اکیپی از ایرانی‌ها که دسته‌دسته توی پارک ساحلی برای خود بزن و بکوب راه انداخته بودند، فرحبخش بود. انگار میان تکه‌ای از ایران ایستاده است. هیچ ترکی به چشمش نمی‌خورد. برای آنکه گوشه‌گیر نشود و تلخ، همپای سالار شد.‌ دخترها به شلوغ‌بازی و شیطنت زدند. می‌خواندند و می‌رقصیدند و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!