پارت سی و سوم :

مقابل لنز آیفون تصویری ایستادم و همانطور که می‌پسندید صدایش زدم:
_ سلام منیره جون.
منیره باتأنی جواب داد:
_ سلام عزیزم. خیلی خوش اومدی.
بعد در با صدایی کش‌داری باز شد. حیاط کوچکشان همچون همیشه زیبا و رنگین از رزهای سرخ و سفید و صورتی بود. ایوان خانه سه پله از حیاط فاصله داشت و روی نرده‌های آبی‌اش، گلدان‌های شمعدانی رنگارنگ جا خوش کرده بودند. با قدم‌هایی آرام و کوتاه طول ح

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    هومن یعنی قشنگ دنبال بهانه بود🤔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤐🙃

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    خوب بود،خیلی غمگین،چقدر تتهاست افرا 🥺😔🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی🤧 مرسی که نظر می‌ذارید💖

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️