دکتر اقیانوس به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت سوم :
مسیری که از ابتدای کلینیک تا اتاق عمل شاید تنها پنج متر میشد، اما برای برسام همچون کیلومترها فاصله داشت.
لنگلنگان و با چشمان تار که مانند پردهای از ابرهای تیره بر روی دنیایش سایه افکنده بود، گام برمیداشت. در دلش میدانست که خونریزیاش به حدی رسیده که حتی احتمال مرگش هم وجود دارد، اما ارادهاش به او میگفت که باید زنده بماند؛ باید برای فردایی که در آن امید و زندگی دوباره جریان دارد، بجنگد.
کهربا، همچون فرشتهای نجاتدهنده، به سختی برسام را بر روی تخت خواباند و در حالی که نفسهایش به شدت در سینه حبس شده بود، کلید برق را فشرد. ناگهان، روشنایی اتاق مانند خورشیدی درخشان به درون تاریکیهای دلشان تابید و چشمان هر دو را از شدت نور مچاله کرد.
در آن لحظه، برسام احساس کرد که زمان ایستاده است؛ هر ثانیه برای او همچون ساعتی طولانی میشد. درد زخمها در دلش فریاد میکشید و امید به زندگی در گوشهای از قلبش جرقه میزد.
قلب کهربا، همچون گنجشکی در قفس تنگ سینهاش، به تندی میتپید و هر ضربانش به مانند نغمهای وحشت زده در فضای سرد اتاق عمل طنینانداز بود. دستان خونینش را با دقت استریل کرد و در تلاش برای آرام کردن لرزشهای ناشی از اضطراب، چند نفس عمیق کشید. اما این تنفسها نتوانستند او را از گیجی و منگی که همچون مهای غلیظ بر ذهنش نشسته بود، رها کنند.
کنار تخت ایستاده بود و احساس میکرد که مغزش به یکباره ریست شده گویی تمام خاطرات و افکارش در دنیای بینهایت خاموشی گم شدهاند. هر ثانیه به یک قرن میمانست. چشمانش به برسام دوخته شده بود، اما در پس آن چشمان پر از ترس و نگرانی، تاریکی عمیقتری نهفته بود که او را به شدت میفشرد.
کهربا با تمام وجودش تلاش کرد تا ذهنش را متمرکز کند و هرگونه احساس ناامیدی را از خود دور سازد. او باید بر ترسها غلبه میکرد و با ارادهای آهنین به میدان میآمد؛ زیرا زندگی برسام در دستان او بود.
برسام از شدت درد، لبهی تخت را چنگ زد و انگشتانش به مانند چنگالهایی تیز بر روی پارچهی سرد و بیروح آن خزیدند. نگاهش به کهربا دوخته شده بود، اما او هیچ واکنشی نشان نداد. این سکوت، همچون پتکی سنگین بر سر برسام فرود آمد و او را به شدت آزرد.
با لحن به شدت مواخذهکننده و غضبناکی که گویی از عمق دردش برمیخاست، فریاد زد:
- دکتر کجایی؟
کلماتش مانند تیرهایی آتشین به سمت کهربا پرتاب شدند و در دل او نشستند، شعلههای ناامیدی را شعلهورتر کردند. برسام در آن لحظه، نه تنها درد جسمی را تحمل میکرد، بلکه بار سنگین ناامیدی و تنهایی نیز بر دوش داشت.
کهربا برای لحظهای به چشمان قهوهای رنگِ بیحال برسام خیره شد. چشمان او، همچون دو چالهی عمیق در دل شب، پر از اندوه و درد بودند. ناگهان، به خود آمد و به سمت کمد داروهای بیهوشی رفت و با دیدن جای خالی داروها، آهی جانکاه از نهادش بلند شد. یادش آمد که آخرین دوز دارو را چند روز پیش به کار برده.
به سمت برسام که صورتش از کمخونی به رنگ سفیدی یخزده درآمده بود، برگشت و با صدایی که در آن تردید و نگرانی موج میزد، گفت:
- بیهوشی و بیحسی ندارم. میتونی تحمل کنی؟
برسام در آن وضعیت نیشخند کمرنگی زد و گفت:
- دردهای بدتر از این رو تحمل کردم. این که چیزی نیست کارت رو بکن دکتر!
این که در آن وضعیت هنوز هم غد و مغرور بود، همچون آتش زیر خاکستر باعث شد کهربا برای لحظهای حرص بخورد؛ دستکش به دست کرد و با قیچی، پیراهن مشکی رنگ یقه سفیدش را به مانند پردهای که در میانه یک نمایش غمانگیز پاره میشود، پاره نمود.
با دیدن شانه و پهلویش که هنوز هم خونریزی داشت، قلبش به تپش افتاد و به سرعت باند استریل شده را بر روی پهلویش گذاشت. دستش همچون پرندهای مضطرب در قفس، تند تند حرکت میکرد و به سمت شانهاش رفت. آنقدر عجله داشت که نفسنفسزنان، گویی در دل طوفانی از اضطراب و نگرانی غرق شده باشد، کار میکرد.
دستهایش به شدت میلرزیدند، اما عزمش راسختر از همیشه بود. او میدانست که باید با تمام وجود برای نجات برسام تلاش کند تا خودش در هچل نیفتد.
کهربا پارچهای نرم و لطیف را با دقت برداشت و در میانه آن، چیزی سفت و محکم قرار داد. با صدایی آرام، اما پر از اضطراب گفت:
- هر جا درد داشتی، این رو فشار بده!
برسام سرش را به نشانه تأیید تکان داد، اما در چشمانش، دردی عمیق و ناتمام موج میزد. کهربا، همچون یک پزشک حاذق و دلسوز، دست به کار شد. گلولهی شانه را با احتیاط و دقتی شگفتانگیز بیرون آورد. در آن لحظه، برسام با نعرههایی که همچون زوزههای یک حیوان به گوش میرسید، دردش را در گلو خفه کرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
🙁🙁
۴ ماه پیشپری
2یچیزی که جالبه این وسط اینه که کوچکترین نگرانی درباره جون یک انسان نداره کهربا و در اصل تو گفته ها کاریو انجام میده که تو هچل نیوفته
۴ ماه پیشهستی
0دیگه رو شخصیت رمان کراش نزده بودیم که زدیم😂
۴ ماه پیشعسل
2سریع پارت بعد
۱۱ ماه پیشمعصومه
3خیلی این برنامه خوبه دست سازنده اش دردنکه
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
برنامه خوبه؟ یا این رمان؟
۱۱ ماه پیشNijla
0وایییی عالی بود نمی خوام بیشتر چیزی بگم برم پارت بعدی 😁🥰🥰🥰🥰🥰
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
نه بگووو بعد برو پارت بعدی
۱۱ ماه پیشمیم
0کهربا جون توروخدا کراش منو نجات بده
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
نجات میده نگران نباش
۱۱ ماه پیشنفس
1برسام تورو خدا طاقت بیار ،کهربا الان وقت فکر کردن نیست زودباش تو می تونی
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
👌
۱۱ ماه پیشترنم
0اوفف زهرا جون انقد خوب مینویسی ک احساس میکنم منم اونجام❤️خب خداروشکر تونست گلوله رو دربیاره
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خداروشکر که تونستم اینجور تو رو غرق نوشتهم کنم
۱۱ ماه پیشم.ر
2چه موقعیت سختی گرفتار شده کهربا🫠
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
یپ🤧
۱۱ ماه پیشثریا
2چرا استرس داری دختر اگه من جات بودم با کمال میل انجامش میدادم کم پیدا میشه کسی که بیاد زیر دست دامپزشک تجربه جدیدی میشه (نمیدونم چرا خندم گرفته 😂🤕)
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂
۱۱ ماه پیشلیلیوم پژمرده
3الهی بمیرم واسه برسامم شوهرم زنده بمونم من میخوام تو رو بیارم سر سفره عقد
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خود کهربا تا این مرحله پیش نرفته بود که تو رفتی😂
۱۱ ماه پیشاسرا
2گلوله۲جاحالابرسام بدیاخول🙏
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
برسام بد آمیخته به خل
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
هانیه
0طفلی برسام